فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
518
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
درختان يا پر از درخت است . الشَّجْرِيَّة - « الحروفُ الشجْرِيَّة » : اين حروف عبارت از ( شين و ضاد و جيم ) است كه در تلفظ از درون دهان بيرون آيند . و گفته مىشود كه حروف شجريه ( شين و جيم و قاف و كاف و ياء ) مىباشند . شَجَعَ - - شَجْعاً ه : در دليرى بر او برترى يافت . شَجِعَ - - شَجَعاً : دراز شد ، بلند شد . شَجُعَ - - شَجَاعَةً : دلير و پرتوان و نترس شد . شَجَّعَ - تَشْجيعاً ه : او را پرتوان و نيرومند ساخت ، - ه على الأَمْرِ : او را بر آن كار تشويق كرد . الشُّجُع - ريشههاى درخت . الشَّجِع - مترادف ( الشجَاع ) است ، شتر ديوانه ؛ « جَمَلٌ شَجِعُ الْقَوَائِم » : شترى كه گامهاى تند و پرشتاب بردارد . الشَّجْعَاء - مؤنث ( الأَشْجَع ) است . الشُّجْعَة - مترادف ( شَجْعَةٌ ) است . الشَّجْعَة - « رجُلٌ شَجْعَةٌ » : مرد دراز و لرزان ، مرد ناتوان و ترسو . شَجَنَ - - شَجْناً و شُجُوناً ه : او را اندوهگين كرد ، - شُجُوناً تِ الحَمَامَةُ : كبوتر اندوهگين شد و ناليد . شَجِنَ - - شَجَناً و شُجُوناً : اندوهگين شد . شَجُنَ - شَجَناً و شُجُوناً : اندوهگين شد . شَجَّنَ - تَشْجِيناً ه : او را اندوهگين كرد . الشَّجْن - ج شُجُون : راه ميان دره يا بالاى آن . الشَّجَن - مص ، - ج شُجُون و اشْجَان : اندوه ، غم ، هواى نفس ، شاخه ى درهم پيچيده ى درخت ، بخش يا شعبه از هر چيزى ؛ « الحَدِيثُ ذُو شُجُونٍ » : حديث فنهاى گوناگون و شعبهها و اغراض مختلفى دارد . الشُّجْنَة - ج شِجْن و شُجْن و شُجَن و شُجْنَات و شُجُنَات : شاخه ى درهم پيچيده و انبوه درخت ، شعبه يا بخش از هر چيزى . الشَّجْنَة - ج شِجْن و شُجْن و شَجْنَات و شَجَنَات : مترادف ( الشجْنَة ) است . الشِّجْنَة - ج شِجَن و شِجْنَات و شِجِنَات : مترادف الشجْنة ) است ، شكاف در كوه . الشَّجْو - [ شجو ] : مص ، اندوه ، غم ، يك دور گريه كردن ؛ « بَكَى فلانٌ شَجْوَه » : فلانى اندوه خود را با گريه باز كرد ؛ « بَكَتِ الحَمَامَةُ شَجْوَهَا » : كبوتر ناله ى خود را سرداد ، نياز ؛ « له عِندي شَجْوٌ » : او به من نيازى دارد . الشَّجْوَاء - « مفازةٌ شَجْوَاء » : بيابان سخت پيما . الشَّجَوِيّ - منسوب به ( الشجِي و الشَّجِيّ ) است . شَجِيَ - - شَجاً : اندوهگين شد ، - بالشجَا : استخوان در گلويش گير كرد ، - الغَريمُ عَنه : طلبكار از او درگذشت . الشَّجِي - [ شجا ] : اندوهگين ، سرگردان . الشَّجِيّ - [ شجو ] : اندوهگين ، سرگردان . الشَّجِيَة - مؤنث ( الشَّجِي ) است . الشَّجِيَّة - مؤنث ( الشجِيّ ) است . الشَّجِير - شمشير ، رفيق بد و ناباب ، شتر بيگانه ، شخص غريب ؛ « مَكَانٌ شَجِير » : جاى پردرخت . الشَّجِيرَة - « أَرضٌ شَجِيرةٌ » : زمين پر از گياه و درخت . الشَّجِيج - [ شجّ ] : ميخ ، - ج شَجَّى : آنكه سر او شكسته يا اثر شكستگى در سر داشته باشد . الشَّجِيع - ج شُجْعَان و شِجَاع و شُجَعَاءَ و أَشْجِعَة : دلير . الشَّجِيعَة - ج شَجَائِع و شِجَاع و شُجُع : مؤنث ( الشَّجِيع ) است . شَحَّ - - شَحّاً و شِحّاً و شُحّاً [ شحّ ] بالشيء و على الشيء : بخيل شد يا حرص ورزيد ، - مَاءُ الينبُوع او مَاءُ النَّهْرِ : آب چاه يا رودخانه كم شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّحّ - مص مرد بخيل . شَحَا - - شَحْواً [ شحو ] الرجُلُ : آن مرد دهان خود را باز كرد ، گامهاى فراخ برداشت ، - الفمُ : دهان باز شد ، - اللَّجَامُ فَمَ الْفَرَسِ : لگام دهان اسب را باز كرد . الشَّحَا - هر چيز فراخ . الشَّحَائِح - [ شحّ ] من الإبل : شتران كم شير ، - مِن السِّنِينَ : سال كم باران . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّحَاج - « شُحَاجُ البغلِ أو الغرابِ » : صدا يا شيهه ى قاطر يا آواز كلاغ . الشَّحَّاج - ( ح ) : خر وحشى ؛ « بَنَاتُ شَحَّاج » : استرها . الشَّحَاح - [ شحّ ] : مرد بخيل ، آزمند ، - من الأَرْضِ : زمينى كه بىباران بسيار آب در آن روان نگردد ؛ « زَنْدٌ شَحَاحٌ » : آتشزنه كه روشن نشود ؛ « مَاءٌ شَحَاحٌ » : آب اندك كه زمين را نپوشاند . الشَّحَّاذ - مرد گدا و دوره گرد ، ج شَحَاحِذَة و شَحَّاذُونَ ، - ( طب ) : دانه اى كه در پلك چشم پديد آيد . الشَّحَاذَة - گدائى ، دريوزگى . الشَّحَّار - سياهى دود . اين واژه در زبان متداول رايج است ، - ( ط ا ) : زمينى كه در آن كوه آتشفشان يا شن و ريگ باشد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشَّحَّاط - دور . الشَّحَّاطَة - كفش دمپائى . اين واژه در زبان متداول رايج است . الشَّحَّام - مترادف ( الشاحِم ) است : پيه فروش ، آنكه به مردم پيه بسيار خوراند . الشَّحَايِح - [ شحّ ] : « أَيَّامُ الشَّحَايِح » عند العامَّة : روزهاى كم آبى در فصل پائيز . اين تعبير در زبان متداول رايج است . شَحَبَ - - شُحُوبَةً و شُحُوباً لونُه : بر اثر گرسنگى يا بيمارى و مانند آن رنگ چهره ى او دگرگون شد . شَحُبَ - - شُحُوبَةً و شُحُوباً لونُه : مترادف ( شَحَبَ ) است . شُحِبَ - شُحُوبَةً و شُحُوباً لونُه : به معناى ( شَحَبَ ) است . شَحَتَ - شَحْتاً الرجُلَ : آن مرد را راند و دور كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الشِّحْتَار - اسم است از ( شَحَّره ) : مرد دود زده و سياه شده . اين تعبير در زبان متداول رايج